وقتي از تو دل بريدم
جز خودت چيزي نديدم
پي هر كسي كه رفتم
اخرش به تو رسيدم
حالا كه رفتم و گشتم
ميبينم تكي تو دنيا

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 2:31 AM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت
خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
دل ناامید من، تو رو آرزو داره
ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی به سر آغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
تو رها از من باش ، ای برایم همه کس
زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم .

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 1:8 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

نوشته شده توسط soroosh در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 6:48 PM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت
زن ها از مردها چه می خواهند؟ واقعا كه چه موجوداتي هستند اين زن ها !!!!
ليستاصلی:
۱- خوشقيافهباشه ... ۲- جذابباشه ... ۳- موقعيتشغلیخوبی داشته باشه ... ۴- شنونده یخوبیباشه ... ۵- شوخو بذلهگو باشه ... ۶- قامتبرازندهای داشتهباشه ... ۷- خوش لباسباشه ... ۸- قدرشناسباشه ... ۹- توی ذهنشانديشههایشگفتآور داشتهباشه ... ۱۰- عاشقخوبیباشه و اهلخيالپردازیباشه ...
ليستبازنويسیشدهدر ۳۵ سالگی:
۱- قيافه ش بد نباشه! (اولويتبا كسانیكهدچار كچلیيا كممويینيستن!) ... ۲- در ماشينرو برایخانمباز كنه و صندلیرو برایخانماز پشتميز عقببكشه! ... ۳- بهقدر كافیبرایخوردنيكشامگرونقيمترستورانپولداشتهباشه! ... ۴- بيشتر از اونچهحرفمیزنه ، گوشكنه! ... ۵- بهلطيفههایخانمبخنده! ... ۶- راحتبتونه ساكهایسنگينمواد خوراكیرو حملكنه! ... ۷- حداقليهكراواتداشتهباشه! ... ۸- در قبالخوردنيهغذایخوبخونگیتشكر كنه! ... ۹- تاريختولد خانم و سالروز ازدواجرو بهخاطر داشتهباشه! ... ۱۰- حداقليهبار در هفتهحرفهایعاشقانهبزنه! ...
ليستبازنويسیشدهدر ۴۵ سالگی:
۱- خيلیزشتنباشه! ... ۲- قبلاز اومدنخانم ، با ماشينبهراهنيفته! ... ۳- يهكار ثابتداشتهباشه و بتونه حداقليهبار در سالخرجشامرستورانرو بپردازه! ... ۴- وقتیخانمحرفمیزنهبتونه سرشرو تكونبده! ... ۵- لطيفههایكهنهو قديمی رو بهخاطر داشتهباشه! ... ۶- بهقدر كافیتوانايیداشتهباشه تا بتونه توی جابهجا كردنمبلمانكمككنه! ... ۷- پيراهنیبپوشه كهبرآمدگیشكمشرو بپوشونه! ... ۸- شيشهآبليمويیرو كهنوار اطميناندرشباز شده ، تشخيصبده و اون رو نخره! ... ۹- بهخاطر داشتهباشه كهدرمحافظتوالتفرنگیرو قبلاز خروجسر جاشبذاره! ... ۱۰- آخر هر هفتهصورتشرو اصلاحكنه! ...
... در ۵۵ سالگی
۱- موهایگوشو بينیشرو كوتاهكنه! ... ۲- توی اماكنعمومیخرخر نكنه! ... ۳- خيلیزياد پولقرضنگيره! ... ۴- وقتیخانمابراز محبتمیكنه، خوابش نبره! ... ۵- لطيفههایتكراریرو هفتهایچند بار نگه! ... ۶- ظاهرشبهقدر كافیمناسبباشد كهگاهیآخر هفتهها بشه باهاش بهپيكنيكرفتو البته حال و حوصله ی بيرون رفتن رو داشته باشه! ... ۷- كمتر جورابلنگهبهلنگهبپوشه! ... ۸- در قبال خوردنيهشامحاضریتشكر كنه! ... ۹- آدرس و شماره تلفن منزلش رو بهخاطر داشتهباشه! ... ۱۰- چند هفتهيهبار توی تعطيلاتآخر هفتهصورتش رو اصلاحكنه! ...
... در ۶۵ سالگی
۱- از بچههایكوچيكنترسه! ... ۲- بهخاطر داشتهباشه كه حمامخونهكجاست! ... ۳- برایمنظمو با قاعدهبودنش ، نياز بهخرجكردنپولزيادینباشه! ... ۴- فقط موقع خوابآرومخرخر كنه! ... ۵- بهخاطر داشتهباشه كهچرا میخنده! ... ۶- اونقدر توانايیداشتهباشه كهبدونكمكبتونه بايسته! ... ۷- معمولا" بتونه بعضیاز لباسهاشرو بدونكمكديگرونبپوشه! ... ۸- غذاهایسبكرو دوستداشتهباشه! ... ۹- بهياد بياره كهدندونهایمصنوعیشرو كجا گذاشته! ... ۱۰- بهخاطر داشتهباشه كهكی آخر هفته س! ...
... در ۷۵ سالگی
۱- نفسبكشه! ... ۲- كنترل ...... خودش رو از دستندادهباشه! ... ۳- همين
شاد باشین و دریایی
نوشته شده توسط soroosh در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 3:52 AM موضوع جملات طنز |لینک ثابت
تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست
اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست
نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه است
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه است
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست
میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست
کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست
خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست
شما گناهی ندارین این روزگاره بی وفاست
تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست
تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست...

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 3:41 AM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت
عشق سپید
نوشته شده توسط soroosh در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 3:25 AM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت
با سلام به عزیزان دل:
این دفعه دوست گلم ممل عزیز لطف کرد و یک دل نوشته بسیار زیبا برای وبلاگ خودش و برای دوستان بازدیدکننده وبلاگ آماده کرده که من پست میزنم.
الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم.صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:
خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک گفت:
آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به
خواب فرو رفت.....
خدا کنه هیچکس کودک درونش رو فراموش نکنه![]()

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 5:40 AM موضوع داستانهای زیبا |لینک ثابت
نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 4:41 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم
و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که میدانم او چه کسی است ...!

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 4:35 AM موضوع داستانهای زیبا |لینک ثابت
سلام به شما دوستان گلم







نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 1:53 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
درباره وبلاگ

با سلام و درود به بازدید کننده گرامی:
امیدوارم مدتی که در وبلاگ هستید بهتون خوش بگذره.هدف از ایجاد وبلاگ سرگرمی مفید و آشنایی هر چه بیشتر با دوستان است.آرزومنده آرزوهایتان هستم.
به امید ایرانی آباد
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عاشقان سپید
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
JavaScript Codes
JavaScript Codes
JavaScript Codes