تبليغاتX
ღ♥ღ♥ღعشق سپیدღ♥ღ♥ღ

ღ♥ღ♥ღعشق سپیدღ♥ღ♥ღ

عشق در همین نزدیکی است

بخدا تکی تو دنیا

وقتي از تو دل بريدم                جز خودت چيزي نديدم

               پي هر كسي كه رفتم              اخرش به تو رسيدم                 

حالا كه رفتم و گشتم                   ميبينم تكي تو دنيا

نميشه تو رو عوض كرد                  حتي با شباي رويا
 
انگار اسمون نميخواست                 ببينه ماها رو با هم
 
يادته لحظه ي اخر                     زير اون بارون نم نم 
 
گل سرختو گرفتي                   دادي دستم گل مريم
 
دست من نبود نه از تو                    بلكه از خودم گذشتم
 
عشقتو خواستم بذارم                       لاي خاطرات دفتر
 
اما ياد تو نمي گذاشت                          ميومد دوباره از سر
 
توي يك غروب جمعه                          اصل مطلبو نوشتم
 
پي هيچ كس نمي گردم                  چون تويي اول و اخر
 
 حالا كه رفتم و گشتم                   ميبينم تكي تو دنيا
 
نميشه تو رو عوض كرد                   حتي با شباي رويا
 
يادته خواستي بمونم                     ناله كردم كه نميشه
 
حالا عمريه اسيرم                   توي دام زرد غربت
 
اما اسمشه كه نيستي                    با مني همش....هميشه
 
من كه تقصيري نداشتم                        تلخه قانون جدايي
 
من و تو سرش نميشه                     ميزنه چه تيشه هايي
 
ولي حق داري بگي كه                    اينا حرفه....بي وفايي
 
حالا كه رفتم و گشتم                 ميبينم تكي تو دنيا
 
نميشه تو رو عوض كرد                   حتي با شباي رويا
 


 

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 2:31 AM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت


آرزو

خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
دل ناامید من، تو رو آرزو داره 
 ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی به سر آغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم

 تو
رها
از من باش ،‌ ای برایم همه کس
 زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
 بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
 شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم .


 

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 1:8 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


دیوانه

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
منم در بوته هستی زرم کن 


 

نوشته شده توسط soroosh در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 6:48 PM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت


زن‌ ها از مردها چه‌ می‌ خواهند؟

زن‌ ها از مردها چه‌ می‌ خواهند؟ واقعا كه چه موجوداتي هستند اين زن ها !!!!
ليست‌اصلی‌: 

۱- خوش‌قيافه‌باشه ... ۲- جذاب‌باشه ... ۳- موقعيت‌شغلی‌خوبی داشته باشه ... ۴- شنونده ی‌خوبی‌باشه ... ۵- شوخ‌و بذله‌گو باشه ... ۶- قامت‌برازنده‌ای داشته‌باشه ... ۷- خوش ‌لباس‌باشه ... ۸- قدرشناس‌باشه ... ۹- توی ذهنش‌انديشه‌های‌شگفت‌آور داشته‌باشه ... ۱۰- عاشق‌خوبی‌باشه و اهل‌خيالپردازی‌باشه ...

ليست‌بازنويسی‌شده‌در ۳۵ سالگی‌:
۱- قيافه ش‌ بد نباشه! (اولويت‌با كسانی‌كه‌دچار كچلی‌يا كم‌مويی‌نيستن!) ... ۲- در ماشين‌رو برای‌خانم‌باز كنه و صندلی‌رو برای‌خانم‌از پشت‌ميز عقب‌بكشه! ... ۳- به‌قدر كافی‌برای‌خوردن‌يك‌شام‌گرون‌قيمت‌رستوران‌پول‌داشته‌باشه! ... ۴- بيش‌تر از اونچه‌حرف‌می‌زنه ، گوش‌كنه! ... ۵- به‌لطيفه‌های‌خانم‌بخنده! ... ۶- راحت‌بتونه ساكهای‌سنگين‌مواد خوراكی‌رو حمل‌كنه! ... ۷- حداقل‌يه‌كراوات‌داشته‌باشه! ... ۸- در قبال‌خوردن‌يه‌غذای‌خوب‌خونگی‌تشكر كنه! ... ۹- تاريخ‌تولد خانم و سالروز ازدواج‌رو به‌خاطر داشته‌باشه! ... ۱۰- حداقل‌يه‌بار در هفته‌حرفهای‌عاشقانه‌بزنه! ...

ليست‌بازنويسی‌شده‌در ۴۵ سالگی‌:

۱- خيلی‌زشت‌نباشه! ... ۲- قبل‌از اومدن‌خانم ‌، با ماشين‌به‌راه‌نيفته! ... ۳- يه‌كار ثابت‌داشته‌باشه و بتونه حداقل‌يه‌بار در سال‌خرج‌شام‌رستوران‌رو بپردازه! ... ۴- وقتی‌خانم‌حرف‌می‌زنه‌بتونه سرش‌رو تكون‌بده! ... ۵- لطيفه‌های‌كهنه‌و قديمی‌ رو به‌خاطر داشته‌باشه! ... ۶- به‌قدر كافی‌توانايی‌داشته‌باشه تا بتونه توی جابه‌جا كردن‌مبلمان‌كمك‌كنه! ... ۷- پيراهنی‌بپوشه كه‌برآمدگی‌شكمش‌رو بپوشونه! ... ۸- شيشه‌آبليمويی‌رو كه‌نوار اطمينان‌درش‌باز شده ‌، تشخيص‌بده و اون رو نخره! ... ۹- به‌خاطر داشته‌باشه كه‌در‌محافظ‌توالت‌فرنگی‌رو قبل‌از خروج‌سر جاش‌بذاره! ... ۱۰- آخر هر هفته‌صورتش‌رو اصلاح‌كنه! ...

... در ۵۵ سالگی

۱- موهای‌گوش‌و بينی‌ش‌رو كوتاه‌كنه! ... ۲- توی اماكن‌عمومی‌خرخر نكنه! ... ۳- خيلی‌زياد پول‌قرض‌نگيره! ... ۴- وقتی‌خانم‌ابراز محبت‌می‌كنه‌، خوابش نبره! ... ۵- لطيفه‌های‌تكراری‌رو هفته‌ای‌چند بار نگه! ... ۶- ظاهرش‌به‌قدر كافی‌مناسب‌باشد كه‌گاهی‌آخر هفته‌ها بشه باهاش به‌پيك‌نيك‌رفت‌و البته حال و حوصله ی بيرون رفتن رو داشته باشه! ... ۷- كمتر جوراب‌لنگه‌به‌لنگه‌بپوشه! ... ۸- در قبال خوردن‌يه‌شام‌حاضری‌تشكر كنه! ... ۹- آدرس و شماره تلفن منزلش رو به‌خاطر داشته‌باشه! ... ۱۰- چند هفته‌يه‌بار توی تعطيلات‌آخر هفته‌صورتش رو اصلاح‌كنه! ...

... در ۶۵ سالگی

۱- از بچه‌های‌كوچيك‌نترسه! ... ۲- به‌خاطر داشته‌باشه كه حمام‌خونه‌كجاست‌! ... ۳- برای‌منظم‌و با قاعده‌بودنش ، نياز به‌خرج‌كردن‌پول‌زيادی‌نباشه! ... ۴- فقط‌ موقع خواب‌آروم‌خرخر كنه! ... ۵- به‌خاطر داشته‌باشه كه‌چرا می‌خنده! ... ۶- اونقدر توانايی‌داشته‌باشه كه‌بدون‌كمك‌بتونه بايسته! ... ۷- معمولا" بتونه بعضی‌از لباسهاش‌رو بدون‌كمك‌ديگرون‌بپوشه! ... ۸- غذاهای‌سبك‌رو دوست‌داشته‌باشه! ... ۹- به‌ياد بياره كه‌دندونهای‌مصنوعی‌ش‌رو كجا گذاشته‌! ... ۱۰- به‌خاطر داشته‌باشه كه‌كی آخر هفته س! ...

... در ۷۵ سالگی
۱- نفس‌بكشه! ... ۲- كنترل ...‌... خودش‌ رو از دست‌نداده‌باشه! ... ۳- همين

شاد باشین و دریاییwww.hamtaraneh.com


 

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 3:52 AM موضوع جملات طنز |لینک ثابت


خانه دل

تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه آشناست
اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست
نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه است
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگه است
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست
میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست
کاش میدونستم اون کیه که این روزا یار شماست
خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست
شما گناهی ندارین این روزگاره بی وفاست
تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماست
تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماست
نفس نفس تو سینه ام عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست...

www.hamtaraneh.com

www.hamtaraneh.com


 

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 3:41 AM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت


تابلوی برفی

چه سکوتی
وچه تاریکی وهشتناکی
عمق کوچه باغ برفیست
ردٌ پایی بر تن ِ برفِ سفید
رفته تا تهِ تاریکی کوچه
ردٌ پای عابری خسته وتنها
عابری بی خبراز سردی ِ این شب
بی خبراز سردی ِ این برف
عابری که به ما پشت کرده
می رود تا گم شود
تا به رنگِ تاریکی ِ تهِ آن کوچه شود
بی توجه به نگاه من وتو
به آن تابلوی برفی
سالهاست که می رود
و نمی رسد به مقصدی
او اسیر است
 
اسیر تابلویی برفی...
 
www.hamtaraneh.com
 
 
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...
عشق سپیدwww.hamtaraneh.com


 

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 3:25 AM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت


خونه خدا

با سلام به عزیزان دل:

این دفعه دوست گلم ممل عزیز لطف کرد و یک دل نوشته بسیار زیبا برای وبلاگ خودش و برای دوستان بازدیدکننده وبلاگ آماده کرده که من پست میزنم.

الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم.صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:

 خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک گفت:

آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به
خواب فرو رفت.....


www.hamtaraneh.com

خدا کنه هیچکس کودک درونش رو فراموش نکنه


 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 5:40 AM موضوع داستانهای زیبا |لینک ثابت


راز دل

می توان خواست ، می توان گفت ؟!! شاید …
نمی دانم خواستن به چه قیمتی و گفتن به چه شکل آیا می توان هر آنچه از دل می گذرد را به زبان جاری ساخت باز هم نمی دانم انگار قرار نیست گفته شوند یا بهتر بگویم انگار قرار نبوده است گفته شوند و حال به این ادراک نیز رسیده ام که خواستن هم نشود.
و این است آرزو ، آرزو را به شرط راز داری می توان داشت ، داشت و نگفت ، نگفت و تحمل کرد و در آخر رضا داد به آنی که رخ می دهد و آنی که حال باید آن را اعتقاد داشت و پذیرفت زیرا رد آن یعنی رویارویی ، رویارویی با هجوم دردها و شکستن زیر پای شرمندگی و ندامت و این شرمندگی قیمتی دارد تا بینهایت و آن است به اندازه ی خرد شدن .
پس بیا آرزو کن و نگو و نخواه که این روزگار ، روزگاریست بس ناجوانمرد که اگر زیر پا لهمان نکند دستی از ما نگیرد ، کاش خواب باشم … کاش این ها کابوس باشد که تمام می شود و کاش در همین نزدیکی انتظارمان را بکشند بی هیچ چشم داشتی از برای عشق
www.hamtaraneh.com
 
همه ی عمر در انديشه ی حضور كسی بودم كه هرگز نيامد .


 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 4:41 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...!

www.hamtaraneh.com


 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 4:35 AM موضوع داستانهای زیبا |لینک ثابت


خواب تنهایی

  سلام به شما دوستان گلم

 

Click for Full Size View
 
ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
يه قاصدك اومد پيشم
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
مي گفت كه تو يه راه دور
يه راه دور و سوت كور
مسافري نشسته بود
مسافره غريب و دلشكسته بود
از تو همش شكوه ميكرد
با اشك گرم و دل سرد
مي گفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخريه
چه قدر دلش مي خواست كه تو
نگاش كني ، صداش كني
بهش بگي دوسش داري
به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم ، پاش مي شينم
ديدم كه اون رفته بود و
منم دارم خواب مي بينم     
 


 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 1:53 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو