تبليغاتX
ღ♥ღ♥ღعشق سپیدღ♥ღ♥ღ

ღ♥ღ♥ღعشق سپیدღ♥ღ♥ღ

عشق در همین نزدیکی است

احساس

 از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی

بتو عادت دارم مثل پروانه به آتش،مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه كه از من دوري،من به ويرانگري فاصله مي انديشم در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي


اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو.




 

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 11:57 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


تنهایی

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل


 

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 11:39 PM موضوع شعرهای عاشقانه |لینک ثابت


اسب سرکش در سينه ليلي

ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.


 

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 11:38 PM موضوع داستانهای زیبا |لینک ثابت


باور نکردی

خواستم برم از اينجا
اما پاهام نيومد
پامو بردم ولي حيف
 دلم باهام نيومد
ديدم ولي دل من
با رفتنم شکسته
فکر کرده بر مي گردم
باز منتظر نشسته
گفتم دل ديوونه
کي قدرتو مي دونه
وقتي نباشي باز هم
کي منتظر مي مونه
براي موندن من
ديگه نمونده جايي
مي خوام بخونم اما
واسم نمونده نايي
 
گفتم اي خوبم به فريادم برس
افتاده ام از پا ولي باور نکردي
گفتم از نامهربان بودن
پشيمان مي شوي فردا ولي باور نکردي
گفتم از ناباوري مردم بيا و باورم کن
کم کن آزرم که ميماني تک و تنها ولي باور نکردي
اشک من را ديدي و خنديديو خونسرد رفتي
سوختنها را تماشا کردي و
پر پر زدنها را ولي باور نکردي
من به تو خوبي نمودم تو بدي کردي به من
گفتم اي غافل ندارد ارزشي دنيا
ولي باور نکردي


 

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 4:43 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو