تبليغاتX
ღ♥ღ♥ღعشق سپیدღ♥ღ♥ღ

ღ♥ღ♥ღعشق سپیدღ♥ღ♥ღ

عشق در همین نزدیکی است

پریشانی

هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا
در کمند اضطراب عشق حیرانی چرا
عقل دوراندیش را کردی رها، دیدی بلا
عاشق و شوریده سر، حیران و پژمانی چرا
گشته ام بیمار عشق و داغدار و دل فکار
آشنای دل بپرسد زار و نالانی چرا
خنده ام بی اختیار و گریه ام از بی خودیست
هر کسی پرسد ز من خندان و گریانی چرا
زیر این طاق بلند آسمان دلشاد کیست
بی سبب در بند عیش و شادیِ جانی چرا
لذتی بالاتر از اندوه و درد عشق نیست
در خیالِ چاره و در فکرِ درمانی چرا
هر که را مهر و محبت نیست بیجا زنده است
در خمارِ عشقِ دل، صابر پشیمانی چرا



 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ساعت 9:7 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


موج خسته

يك سال نقش فاصله هامان سكوت بود

شاید برای حرف زدن از عشق زود بود

ای كاش قفل سخت سكوت تو میشكست

یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی

با یك نگاه ساكن شهر دلم شدی

اكنون ولی به ساحل باور رسیده ام

دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام

آری كویر تشنه به باران نمی رسد

این قصه تا ابد به پایان نمی رسد



 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 ساعت 11:16 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


خداحافظ گل خوشبو

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل ک.چیکمو لرزوند

یکی با دست نا ژاکش گلای باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گا مریم . گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر درگم.. خداحافظ گل گندم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه بارونم نمي تونه

طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه


 

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت 11:34 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


ز پس انتظاری طولانی
کنون

پنجره های نگاه من
به تماشای تو ایستاده اند . . .
نگاه کن
تا ببینی چگونه
شاعرانه و بی ریا
تو را
به ضیافت عاشقانه ترین
ترانه های روح خویش
خوانده ام .


 

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت 11:26 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


شعری برای باران

شعری برای باران سروده ام
شعری برای دردهای بی کران قطره ها
که در نی نی اشک چشمانم متولد میشوند
و در راستای خطی، آرام
بر روی گونه هایم جاری می شوند!
باران را میبویم
بویی نمیدهدولی دستانش بسیار مهربانند
زیرا مرا به یاد تو سوق میدهند
میلی برای رسیدن به تو
خدای خوب من!
در نگاه چشمانم
صدایی فریاد میزند که
که آمده ام تا بمانم برای تو
و اشکها به یاری من می آیندو
یاری دستانم است که بی هیچ چشمداشتی
به سویتو دراز شده اند
آری من تو را میخواهم
تو را
خدای مهربانم را!
مرا ببخش!
 


 

نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 8:3 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


اشــك عــاشق

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

                            قطره عبور كرد و گذشت

                                  قطره پشت سر گذاشت

                                        قطره ایستاد و منجمد شد

                                              قطره روان شد و راه افتاد

                                                    قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت


تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

                                     خدا قطره را به دریا رساند

                                                قطره طعم دریا را چشید

                                                            طعم دریا شدن را


اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را می خواهم

بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 9:48 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


خسته

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری

                  


 

نوشته شده توسط soroosh در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 1:20 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


وداع

برو ای دوست برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من ، مفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم ... سیر ...

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست

کم بگو جاه تو گو ؟ مال و کو ؟ برده زر

کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ... مردم من

زاده رنجم و پرورده دامان شرف

آتش سینه صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو ، صحنه دلقکها نیست

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست

دل من مإ من صد شور و بسی فریاد است :

ضربانش : جرس قافله زنده دلان

طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف رو رفتگان

تک تک ساعت ، پایان شب بیداد است

دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست

شعله آتش شیرین شکن فرهاد است

حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که ، که با سوز شراری جان سوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد

دل به من دادی ؟ نیست ؟

صحبت از دل مکن ، این لانه شهوت ، دل نیست

دل سپردن اگر این است ، که این مشکل نیست

هان ، بگیر ، این دلت ، از سینه فکندم به در

ببرش دور ... ببر

ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر

*******

او رفت من خود او را فرستادم رفت ولی پس از رفتن او احساس ،

کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعا دوست داشته باشم

باور کنید هیچ نمی دانستم ، که با مرگ او ، عشق من هم برای همیشه

میمیرد ، ولی چه کار می توانم بکنم ... رفته بود .. مرده بود .. و هرچه داشتم

با خودش ، همرا با خودش ، برده بود : وداع را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم ...

افسوس


 

نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 10:37 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


خداوندا تو میدانی ...

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 
خداوندا تو میدانی ...
منم ، دلتنگ دلتنگم
منم ، یک شعر بیرنگم
منم ،دل رفته از چنگم منم یکدل که ازسنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ،در متن یک دردم
منم،برگم ، ولی زردم
منم هستم ولی سردم
منم ،یک بغض پر باران
منم،غمهای بیسامان
منم،هستم دراین زندان
منم،زخمهای بیدرمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ،یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ،پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم،برخود ستم کردم
دلم خون میشود هردم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !


 

نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 10:14 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


عشق گمشده

 www.hamtaraneh.com   www.hamtaraneh.com                           www.hamtaraneh.com     www.hamtaraneh.com                                    www.hamtaraneh.com   www.hamtaraneh.com         

تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...

     مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..

           کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

                   حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

   مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

       نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...

               تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

                       یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

        من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

                قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم


www.hamtaraneh.com

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
www.hamtaraneh.com

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

www.hamtaraneh.com

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

www.hamtaraneh.com

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

www.hamtaraneh.com

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود


 

نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 3:11 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


چرا تو را ساختم؟

در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رخمانه سوراندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟

 

 

 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنجه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 3:2 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


خدای دل من

به نام خداوند عشق

دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .

خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛

می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.

دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛

بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛

ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛

از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .

خدای من آنست که روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛

او صدایم را می شنود ، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،

او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد ، همیشه با من است ،

خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده
پیش از این های فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت
می شود شعری خیال انگیز گفت....
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر….
خدایی به رنگ عشق سپید که در دل ما ریشه کرده است.
 

 


 

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 2:37 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


عشق چيست و دوست داشتن كدامست ؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست


 

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 9:26 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


گفتگوی عشق

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن

من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه

من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی

من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه

من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم

من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم

من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله

من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن

من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم

من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست

من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم

من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن

من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم

من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون

من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟

من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟

من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی

من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟

من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته

من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته

من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره

من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟

من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده

من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن

من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟

من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات

من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی

من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی

من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم

من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش

من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد

من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته

من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه

من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا

من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی

من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟

من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی

من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟

من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟

من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی

من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره

من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه

من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست

من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن

من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار

من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت

پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم


 

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 3:25 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


گریز و درد

رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود !

ایــن عشق آتشین پـــــر از درد بی­امید

در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود

<><><><><><> 

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرودهم

<><><><><><> 

رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود

عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما

از پردۀ خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا

<><><><><><> 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی

رفتم که در سیاهی یک گور بی­نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

<><><><><><> 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده­های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سردِهجر

ازرده از ملامت وجدان گریختم

<><><><><><> 

ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر !

می­خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر !

<><><><><><> 

روحی مُشوشم که شبی بی­خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده­ها و پشیمان ز گفته­ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم !

 


 

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 2:44 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


عشق چیست؟

هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند .

عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ،

عشق سرطان دوست داشتن است ،

عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ،

عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ،

عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ،

عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ،

عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،

عشق شب نامزدی ما با جدایی است ،

عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید

عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ،

عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست
 
عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادی است ،

عشق شادی است ،

عشق آغاز روئیدن است ،

عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ،

عشق جهنمی است كه دوا ندارد ،  زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ،

عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ،

عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ،

عشق نكهت جان است جان و ایمان است ،

عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ،

عشق بستان است گلستان است بی پایان است ،

عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،

عشق بی عین و  بی شین است ،

عشق چراغ نجات بخش انسان است ،

عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ،

عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ،

عشق آتش دلهای كباب است ،

عشق تمنای دو قلب است ،

عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو


 

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 1:52 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


حس جاده ها

تازه از راه رسیده بودم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت

 


 

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت 10:36 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


پنجره اي رو به اميد

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.

مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !

بينايي دل از چشم بينا برنمي خيزد عزيز

هميشه و همه وقت اميد واري را به ديگران هديه كن!


 

نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 9:25 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


مادر در زبان پارسی

«به زاد و بوم جی اندر شتافتم از ری// چنان به شوق، که کودک به جانب مادر// سواد شهر صفاهان چو گشت سرمه چشم// به هرچه دید دگرگونه آمدش به نظر// شکسته‌باره از این پیش بود و تنگ‌فضای// کنون درست و قوی‌باره است و پهناور»

www.hamtaraneh.com

  • «پسر! رو قدر مادر دان که دایم// کشد رنج پسر بی‌چاره مادر// برو بیش از پدر خواه‌اش که خواهد// تو را بیش از پدر بی‌چاره مادر// نگه‌داری کند نُه ماه و نُه روز// تو را چون جان به بر بی‌چاره مادر// سپس چون پا گرفتی، تا نیفتی// خورد غم بیش‌تر بی‌چاره مادر// به مکتب چون روی تا بازگردی// بود چشمش به در بی‌چاره مادر// نبیند هیچ‌کس زحمت به دنیا// ز مادر بیش‌تر، بی‌چاره مادر// تمام حاصلش از زحمت این است// که دارد یک پسر بی‌چاره مادر»
  • www.hamtaraneh.com

  • «جوانی سر از رأی مادر بتافت// دل دردمندش به آذر بتافت// چو بیچاره شد پیشش آورد مهد// که ای سست‌مهر فراموش عهد// نه گریان و درمانده بودی و خرد// که شب‌ها ز دست تو خوابم نبرد// تو آنی که از یک مگس رنجه‌ای// که امروز سالار و سرپنجه‌ای»
  • www.hamtaraneh.com

  • «داد معشوقه به عاشق پیغام// که کند مادر تو با من جنگ// مادر سنگ‌دلت تا زنده‌است// شهد در کام من و توست شرنگ// عاشق بی‌خرد ناهنجار// نه بل آن فاسق بی‌عصمت و ننگ// حرمت مادری از یاد ببرد// خیره از باده و دیوانه ز بنگ// رفت و مادر را افکند به خاک// سینه بدرید و دل آورد به چنگ// دید کز آن دل آغشته به خون// آید آهسته برون این آهنگ// آه دست پسرم یافت خراش// آخ پای پسرم خورد به سنگ»
  • www.hamtaraneh.com

  • «دامن مادر نخستآموزگار کودک است// طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری»
  • www.hamtaraneh.com 

  • «ز مادر، برهنه رسیدم فراز// برهنه به خاکم سپارند باز»

    www.hamtaraneh.com

    «گویند مرا چو زاد مادر// پستان به دهان ‌گرفتن آموخت// شب‌ها بر گاهواره من// بیدار نشست و خفتن آموخت// لبخند نهاد بر لب من// بر غنچه گل شکفتن آموخت// دستم بگرفت و پا به پا برد// تا شیوهٔ راه‌رفتن آموخت// یک حرف و دو حرف بر زبانم// الفاظ نهاد و گفتن آموخت// پس هستی من ز هستی اوست// تا هستم و هست دارمش دوست»

    www.hamtaraneh.com

     


  •  

    نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 9:54 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    تولد یک اشک

    دیر­یست به انتظار نشسته­ای! انتظاری سخت و کشنده !
    انتظارت سرمی­ رسد ! او را می ­بینی که چه غریبانه دست در دست رقیب، خرامان دور می­شود و رفته رفته صدای قهقهه مستانه­ شان در فضای شالیزار می­پیچد !
    انتظارت سرمی­ رسد ! می­ چکی و زیر پای عابران به فنا می ­رسی !
    آخرین عبارت من فدای قامت تو !
    ای اشک خونین ! تولّدت مبــارک !


     

    نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 10:23 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    عاشق تنها

    امشب همه چيز رو به راه است
    همه چيز آرام.....آرام
      ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  
    "
    تو نگرانم نشو !
    همه چيز را ياد گرفته ام !
    راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
    ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
    ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
    تو نگرانم نشو !!
    همه چيز را ياد گرفته ام !
    ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
    ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
    ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
    و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
    تو نگرانم نشو !
    همه چيز را ياد گرفته ام !
    ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
    ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
    ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
    ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
    و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
    اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
    که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
    و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
    تو نگرانم نشو !!
    "فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...


     

    نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 2:17 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    اي کاش تمام اينها را مي دانستي!

     
    منبع : www.Persian-Star.org

    اگر  مي دانستي که چقدر دوستت دارم

    سکوت را فراموش مي کردي
    تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.


    اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

    چشمهايم را مي شستي
    و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.


    اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

    نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
    تا من بر سکوت نگاه تو
    رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.


    اي کاش مي دانستي...
    اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

    هرگز قلبم را نمي شکستي
    گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.


    اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

    لحظه اي مرا نمي آزردي
    که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
    و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.


    اي کاش مي دانستي...
    اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

    همه چيز را فدايم مي کردي
    همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
    و سال ها برايش گريسته اي.


    اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
    همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
    غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


    اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
    دوستم مي داشتي
    همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.


    کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
    و مرا از اين عذاب رها مي کردي
    اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . .

    تقدیم به همه عاشقان خسته-----------سروش


     

    نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 2:10 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    وداع

    در لحظه وداع ، وقتی که هرکدام به راهی جدا می­رفتیم ، گردنبد صلیب طلایی را به من داد !
    من با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: مگر ما از همدیگر جدا نمی­شویم؟ این که یادگاری­دادن ندارد !
    او در پاسخ گفت: مگر نه این است که صلیب را بر بالای گور می­گذارند؟ خب !
    قلب تو نیز گور عشق من است ! این را بر گردنت بیاویز تا همیشه بر مزار من گریه کنی !


     

    نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 5:20 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    نگار

    ای بهار آرزوهام ای نگارم ای بلورین
     ای امید قلب خستم ای گل یاس نگارین
    بی تو از غمها سرایم بی تو از دلواپسیها
    با تو از گلها بگویم با تو از دلبستگیها
    بی تو ازجهان فراری بی تو از خزان گریزان
    باتو شاد و باتو خندان باتو محو خوب رویان
     
    گرتو باشی گر نباشی
    گر بمانی گر نمانی
    من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم
    چشم براه تو می مونم


    باتو در دنیای فانی می نشینم روز و شبها
    بی تو در قاب شکسته مینویسم من زغمها
    از زمستان من گریزان در پی نگارم آیم
    در پی گل و شکوفه دلنوازی می نمایم
    خاک اندوه در برم نیست چون تودر کنارم آیی
    می نویسم من ز قلبت چون تو در بهارم آیی 
     
    گرتو باشی گر نباشی
    گر بمانی گر نمانی
    من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم
    چشم براه تو می مونم


     

    نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 3:44 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    احساس

     از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی

    بتو عادت دارم مثل پروانه به آتش،مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه كه از من دوري،من به ويرانگري فاصله مي انديشم در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي


    اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو.




     

    نوشته شده توسط soroosh در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 11:57 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    باور نکردی

    خواستم برم از اينجا
    اما پاهام نيومد
    پامو بردم ولي حيف
     دلم باهام نيومد
    ديدم ولي دل من
    با رفتنم شکسته
    فکر کرده بر مي گردم
    باز منتظر نشسته
    گفتم دل ديوونه
    کي قدرتو مي دونه
    وقتي نباشي باز هم
    کي منتظر مي مونه
    براي موندن من
    ديگه نمونده جايي
    مي خوام بخونم اما
    واسم نمونده نايي
     
    گفتم اي خوبم به فريادم برس
    افتاده ام از پا ولي باور نکردي
    گفتم از نامهربان بودن
    پشيمان مي شوي فردا ولي باور نکردي
    گفتم از ناباوري مردم بيا و باورم کن
    کم کن آزرم که ميماني تک و تنها ولي باور نکردي
    اشک من را ديدي و خنديديو خونسرد رفتي
    سوختنها را تماشا کردي و
    پر پر زدنها را ولي باور نکردي
    من به تو خوبي نمودم تو بدي کردي به من
    گفتم اي غافل ندارد ارزشي دنيا
    ولي باور نکردي


     

    نوشته شده توسط soroosh در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 4:43 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    خیال آشفته

    چيزي بگو خيال من آشفته تر شود 
    چيزي شبيه شعر دلم زيروبر شود 
    چيزي شبيه عطر حضور هميشه ات
    از خاطرات دور ولي ساده تر شود
    خواندم حضور چشم تو اينجا هميشگي است
    خوش دارم اين خيال كمي تازه تر شود
    تكراربي نهايت يك راه بي تو هيچ
    حالا خيال كن پاي دلم خسته تر شود
    ترسيده ام زهاي وهوي غريب غريبه ها
    ترسم صداي آشناي تو هم دورتر شود
    عمري گريخته ام از چند و چون عشق
    ترسم كه سعي دل به نگاهت هدر شود
    من بين ماندن و رفتن عجيب حيرانم
    شعري بخوان كه رفتن دل سخت تر شود
    من خوب مي شناسمت از لحن واژه ها
    ترسم دلم نبيني و آواره تر شود
     
    بتو عادت دارم
    مثل پروانه به آتش،مثل عابد به عبادت
    و تو هر لحظه كه از من دوري،من به ويرانگري فاصله مي انديشم
    در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است
    تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي


     

    نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 3:15 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    دلم گرفته

    دلم گرفته و غمگين چو ابر پر باران
     سرم تپيده و سنگين چو ابر پر باران
    در اسمان وجودم غبار پيچيده
    گرفته بغض گلويم چو ابر پر باران
    غمان تلخ ز قلبم  روانه گرديده
    نشسته در پس چشمم چو ابر پر باران
    تمام خاطره ها در دلم جوانه زدند
    خموش و ساكت وغمگين چو ابر پر باران
    به يك تلنگر كوچك دلم ترك گيرد
    دوباره زار بگريد چو ابر پر باران
    اميد وار كند دشت شوره زار دلم
    نگاه عاشق تو همچو ابر پر باران
    اگر نگاه كسي در نگاه تو افتد
    بپوشم افتاب وجودت چو ابر پر باران
    به ديلمي نظري كن ز شوق زنده كند
    تمام باغ و گلستان چو ابر پر باران
    زندگي
    همچون قفسي است
    قفسي تنك
    بر از تنهايي
    و چه خوب است
    لحظه غفلت آن زندانبان
    بعد از آن هم
    برواز


     

    نوشته شده توسط soroosh در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 1:0 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    آرزو

    خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
    دل ناامید من، تو رو آرزو داره 
     ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
    سوختن کار من است ، نگرانم منشین
    راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
    دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
    راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
    از چنین پایانی به سر آغاز رسید
    شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
    چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم

     تو
    رها
    از من باش ،‌ ای برایم همه کس
     زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
    تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
     بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
     شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
    چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم .


     

    نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 1:8 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    راز دل

    می توان خواست ، می توان گفت ؟!! شاید …
    نمی دانم خواستن به چه قیمتی و گفتن به چه شکل آیا می توان هر آنچه از دل می گذرد را به زبان جاری ساخت باز هم نمی دانم انگار قرار نیست گفته شوند یا بهتر بگویم انگار قرار نبوده است گفته شوند و حال به این ادراک نیز رسیده ام که خواستن هم نشود.
    و این است آرزو ، آرزو را به شرط راز داری می توان داشت ، داشت و نگفت ، نگفت و تحمل کرد و در آخر رضا داد به آنی که رخ می دهد و آنی که حال باید آن را اعتقاد داشت و پذیرفت زیرا رد آن یعنی رویارویی ، رویارویی با هجوم دردها و شکستن زیر پای شرمندگی و ندامت و این شرمندگی قیمتی دارد تا بینهایت و آن است به اندازه ی خرد شدن .
    پس بیا آرزو کن و نگو و نخواه که این روزگار ، روزگاریست بس ناجوانمرد که اگر زیر پا لهمان نکند دستی از ما نگیرد ، کاش خواب باشم … کاش این ها کابوس باشد که تمام می شود و کاش در همین نزدیکی انتظارمان را بکشند بی هیچ چشم داشتی از برای عشق
    www.hamtaraneh.com
     
    همه ی عمر در انديشه ی حضور كسی بودم كه هرگز نيامد .


     

    نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 4:41 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    خواب تنهایی

      سلام به شما دوستان گلم

     

    Click for Full Size View
     
    ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
    دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
    دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
    اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
    نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
    ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
    رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
    ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
    رو صندلي نشستمو يهو ديدم
    يه قاصدك اومد پيشم
    خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
    گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
    يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
    مي گفت كه تو يه راه دور
    يه راه دور و سوت كور
    مسافري نشسته بود
    مسافره غريب و دلشكسته بود
    از تو همش شكوه ميكرد
    با اشك گرم و دل سرد
    مي گفت كه يادت نمياد
    اون روزاي آخريه
    چه قدر دلش مي خواست كه تو
    نگاش كني ، صداش كني
    بهش بگي دوسش داري
    به شرطي تنهاش نذاري
    تا اومدم بهش بگم برو بگو
    دوسش دارم ، پاش مي شينم
    ديدم كه اون رفته بود و
    منم دارم خواب مي بينم     
     


     

    نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 1:53 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    چه دور چه نزدیک

     www.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.com

    www.hamtaraneh.com

    چه دوري ،
    وقتي كنار تو نشسته ام و به آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم
    چه نزديكي ،
    وقتي فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه قديمي با ميوه هاي كال حرف مي زنم .
    اتاقم پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت آفتاب جا مي گذاري .
    دلم پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله مي پاشي .
    ترانه هاي جبرئيل را بشنو و از تپه هاي غرور پايين بيا .
    اگر ستاره ها از راه برسند  ماه به تو نگاه نخواهد كرد ، حرفهايم را باور كن .
    ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه نشسته اند و به  آواز ماهي هاي حوض گوش مي دهند .
    دانه هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند  كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان پاك كند .
    رگهاي من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا باور كن .
    اين باران نيست كه مي بارد ، صداي خسته من است كه از چشمهايم بيرون مي ريزد .
    بيا از دالانهاي تاريك بيهودگي عبور كنيم  و به چمنزاران روشن برسيم .
    گذشته هاي خاموش را را دور بريز و خانه را پر  از بوي زنبق  كن .
    بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه طعم نمك را فرامش نكنيم .
    اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر و گرد نبند مي سازم.

     www.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.comwww.hamtaraneh.com

     


     

    نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 7 اسفند1386 ساعت 4:48 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    درودل ......

     
    از خدايت ميخواهي كه خدايا به من آرامشي و اطميناني و قدرتي عطا كن كه جز تو هيچ نبينم و اينگونه است كه گاه جز خدا هيچ نميبيني حتي بنده خدا كه روزي ................................
    سختي هايت را بهانه ميكني كه اورا ترك كني قول و قرارت را فراموش مي كني .
    حاصل چه شد ؟
    تو فقط خدا را ميبيني و از او ميخواهي كه هيچي جر او نبيني مگر او به نگاه تو نيازمند است ؟
    كاش ميگفتي :خدايا به من قدرتي عطا كن كه حتي چيزهايي كه دوست نمي دارم هم ببينم و از آنها فرار نكنم و چيزهايي كه مطابق خواسته ي من نيست را ناديده نگيرم .
    آنگاه كه غرور كسي را له ميكني آنگاه كه آرزو ها و شمع اميدكسي را خاموش ميكني آنگاه كه بنده اي را ناديده ميگيري آنگاه كه حتي گوشت را مي گيري تا صداي خورد شدن اورا نشنوي ميخواهم بدانم دستانت را سوي كدام آسمان دراز ميكني و دعا ميكني .به سوي كدام قبله نماز مي گذاري ......................
    طوماري از دلايل را مي آوري تا رفتنت را توجيه كني من را نميبيني و آنچه خود صلاح مي داني يك طرفه انجام ميدهي ؟مگر اوضاع بهتر شد ؟مگر بيداري ها و بيماري ها و بي تابي ها تمام شد ؟مگر توانستم فراموشت كنم ؟
    گيرم كه خودت را قانع كرده باشي !!!!من را نه !!!نميشود به خدا قانع نمي شوم .
    عشق من احساس من منطق نميشناسد اعتقاد من ضد منطقي ترين بخش عشق است.
    كاش قول و قرار به اين سنگيني نگذاشته بودي ....................تو كه از عهده اش بر نمي آمدي ............
    حالا من ماندم و بي تابي و بي خوابي و بيماري .....................
    به قول شاعري كه بارها سر بر كتابش گذاشته ام و گريسته ام :

    تو رفته اي بي من تنها سفر كني
    من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم
    تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني
    من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
    روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور
    من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم
    عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست
    خورشيد جاوداني دنياي ديگرم
    ممنونم كه مطلبو خونديد .غم نبينيد


     

    نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 7 اسفند1386 ساعت 4:36 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    حکایت دیده و دل

    اگر سکوت  این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
    می خواهم بگویم : سلام!
    اگر دلواپسی  آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
    می خواهم از بی پناهی  پروانه ها برایت بگویم!
    از کوچه های بی چراغ!
    از این حصار هر ور دیوار!
    از این ترانه ی تار...
    مدتی بود که دست و دلم به تدارک  ترانه نمی رفت!
    کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
    که ورد زبان کوچه نشینان است،
    باورم شده بود!
    باورم شده بود،
    که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
    راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
    کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
    به گوشت نمی رسید؟
    تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
    آخر این رسم و روال رفاقت است،
    که در نیمه راه رؤیا رهایم کنی؟
    می دانم!
    تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
    اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،
    از انگشتان دستم بیشتر نیست!
    یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
    در دوردست دریا امیدی نیست!
    می ترسیدم - خدای نکرده ! -
    آنقدر در غربت گریه هایم بمانی،
    تا از سکوی سرودن تصویرت سقوط کنم!
    اما آمدی!
    حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
    این دل بی درمان را که در شمار عاشقان همیشه می گنجانم،
    انگشتانم،
    برای شمردنشان
    کم می آید...
        شاد باشين 
     ارادتمندشما
                  سروش 


     

    نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 6 اسفند1386 ساعت 6:52 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    به کسی که دوسش داری هدیه کن


    Don't wait until it's too late to tell someone how much you love, how much you care. Because when they're gone, no matter how loud you shout and cry, they won't hear you anymore
    برای اینکه به یه نفر بگی که چقدر دوسش داری و چقدر برات مهمه، اونقدر منتظر نمون تا اینکه بالاخره دیر بشه. چون وقتی که اون یه نفر بره دیگه مهم نیست که تو چقدر بلند فریاد میزنی و گریه میکنی چون دیگه نمیتونه صداتو بشنوه
     
    Love isn't a decision, it's a feeling. If we could decide who to love, then, life would be much simpler, but then less magical
    عشق تصمیم نیست؛ بلکه یه احساسه. اگر ما میتونستیم تصمیم بگیریم که کیو دوست داشته باشیم اونوقت زندگی خیلی ساده تر میشد اما در عین حال جادوی خودش رو هم از دست میداد!
     
    24hrs make a lovely day,
    7 days make a lovely week,
    52 weeks make a lovely year & knowing a
    person like me will make ur life lovely.
    24 ساعت یه روز قشنگ رو میسازه
    7 روز یه هفته ی قشنگ رو میسازه
    52 هفته یه سال قشنگ رو میسازه
    و شناختن یه نفر مثل من، تمام زندگیتو دوست داشتنی میکنه
     
    Wen things go wrong...
    Wen sadness fills ur heart...
    wen tears flow in ur eyes...
    always remember 3 things
    1) I'm with u...
    2) Still with u...
    3) Will ALWAYS b...
    وقتی که هیچ چیز درست پیش نمیره
    وقتی که غم قلبت رو پر میکنه
    وقتی که اشک تو چشات حلقه میزنه
    همیشه 3 چیز رو به یاد بیار:
    1- من با تو هستم
    2- باز هم با تو هستم
    3- و همیشه با تو خواهم بود....
     
    I dream about you evey night
    I shiver when your in sight
    I long to hold you close n tight
    I wanna be there with all my might
    I m just hoping I'm the girl whos right
    هر شب به تو فکر میکنم
    وقتی که تورو میبینم میلرزم
    دوست دارم که تورو نزدیک خودم نگه دارم
    میخوام با تمام توانم با تو باشم
    و امیدوارم من همون دختری باشم که برات مناسبه
     
    When i look at you,
    i cannot deny there is God,
    cause only God could have created some one
    as wonderful n beautiful as you
    وقتی که به تو نگاه میکنم
    نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم
    آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه.


     

    نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 6 اسفند1386 ساعت 5:12 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    مجموعه جملات و نوشته های زیبا

    من 2 تا تو را دوست دارم ... يکي اين دنيا ... يکي اون دنيا ...

    عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

     از شمع آموختم که :ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم

     زندگي 3 ايستگاه دارد!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم

    خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد

    در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

    عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!

    عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

    پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

    زندگي اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است .....ياد تو تکرار است

    اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي

    شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

    بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

    اگه معلم جغرافي بودم اسمتو رو بلند ترين قله ي دنيا مي نوشتم اگه معلم ادبيات بودم اسمتو تو تمام شعرام مي آوردم اگه معلم شيمي بودم اسمتو در گروه حلال ترين محلول ها قرار مي دادم اگر معلم زيست بودم قلبت رو از مهربون ترين قلبها مي نوشتم ...

    اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

    به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...

    نه!نرو!... صبرکن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم... اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم... اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم ..... صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو

    امیدوارم که خوشتون بیاد و بتونین استفاده کنین.در ضمن نظرر یادتون نره عزیزان

    www.hamtaraneh.comتقدیم با عشق www.hamtaraneh.com     


     

    نوشته شده توسط soroosh در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 7:41 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


    انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو