هر که می بیند مرا، گوید پریشانی چرا
در کمند اضطراب عشق حیرانی چرا
عقل دوراندیش را کردی رها، دیدی بلا
عاشق و شوریده سر، حیران و پژمانی چرا
گشته ام بیمار عشق و داغدار و دل فکار
آشنای دل بپرسد زار و نالانی چرا
خنده ام بی اختیار و گریه ام از بی خودیست
هر کسی پرسد ز من خندان و گریانی چرا
زیر این طاق بلند آسمان دلشاد کیست
بی سبب در بند عیش و شادیِ جانی چرا
لذتی بالاتر از اندوه و درد عشق نیست
در خیالِ چاره و در فکرِ درمانی چرا
هر که را مهر و محبت نیست بیجا زنده است
در خمارِ عشقِ دل، صابر پشیمانی چرا

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 ساعت 9:7 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
يك سال نقش فاصله هامان سكوت بود
شاید برای حرف زدن از عشق زود بود
ای كاش قفل سخت سكوت تو میشكست
یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست
من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی
با یك نگاه ساكن شهر دلم شدی
اكنون ولی به ساحل باور رسیده ام
دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام
آری كویر تشنه به باران نمی رسد
این قصه تا ابد به پایان نمی رسد

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 ساعت 11:16 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل ک.چیکمو لرزوند
یکی با دست نا ژاکش گلای باغچمو سوزوند
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گا مریم . گل مظلوم پر دردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر درگم.. خداحافظ گل گندم
طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت 11:34 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

ز پس انتظاری طولانی
کنون
پنجره های نگاه من
به تماشای تو ایستاده اند . . .
نگاه کن
تا ببینی چگونه
شاعرانه و بی ریا
تو را
به ضیافت عاشقانه ترین
ترانه های روح خویش
خوانده ام .
نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 ساعت 11:26 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 8:3 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور كرد!
و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!
نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 12 دی1387 ساعت 9:48 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری


















نوشته شده توسط soroosh در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 1:20 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
برو ای دوست برو
برو ای دختر پالان محبت بر دوش
دیده بر دیده من ، مفکن و نازم مفروش
من دگر سیرم ... سیر ...
بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست
تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست
کم بگو جاه تو گو ؟ مال و کو ؟ برده زر
کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ... مردم من
زاده رنجم و پرورده دامان شرف
آتش سینه صدها تن دلسردم من
دل من چون دل تو ، صحنه دلقکها نیست
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست
دل من مإ من صد شور و بسی فریاد است :
ضربانش : جرس قافله زنده دلان
طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف رو رفتگان
تک تک ساعت ، پایان شب بیداد است
دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست
شعله آتش شیرین شکن فرهاد است
حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم
حیف از آن عمر که ، که با سوز شراری جان سوز
پایمال هوسی هرزه و آنی کردم
در عوض با من شوریده چه کردی نامرد
دل به من دادی ؟ نیست ؟
صحبت از دل مکن ، این لانه شهوت ، دل نیست
دل سپردن اگر این است ، که این مشکل نیست
هان ، بگیر ، این دلت ، از سینه فکندم به در
ببرش دور ... ببر
ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر
*******
او رفت من خود او را فرستادم رفت ولی پس از رفتن او احساس ،
کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعا دوست داشته باشم
باور کنید هیچ نمی دانستم ، که با مرگ او ، عشق من هم برای همیشه
میمیرد ، ولی چه کار می توانم بکنم ... رفته بود .. مرده بود .. و هرچه داشتم
با خودش ، همرا با خودش ، برده بود : وداع را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم ...
افسوس

نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 10:37 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

خداوندا تو میدانی ...
منم ، دلتنگ دلتنگم
منم ، یک شعر بیرنگم
منم ،دل رفته از چنگم منم یکدل که ازسنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ،در متن یک دردم
منم،برگم ، ولی زردم
منم هستم ولی سردم
منم ،یک بغض پر باران
منم،غمهای بیسامان
منم،هستم دراین زندان
منم،زخمهای بیدرمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ،یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ،پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم،برخود ستم کردم
دلم خون میشود هردم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !
نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 10:14 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...
مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...
حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...
نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...
تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...
یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
![]()
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ![]()
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
![]()
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
![]()
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
![]()
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود
نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 3:11 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رخمانه سوراندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟
چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنجه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 3:2 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .
خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛
می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.
دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛
بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛
ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛
از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .
خدای من آنست که روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛
او صدایم را می شنود ، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،
او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد ، همیشه با من است ،
.jpg)
نوشته شده توسط soroosh در جمعه 25 مرداد1387 ساعت 2:37 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
نوشته شده توسط soroosh در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 9:26 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم
نوشته شده توسط soroosh در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 3:25 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
رفتم ! مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جـــز گریـز برایم نمانده بود !
ایــن عشق آتشین پـــــر از درد بیامید
در وادیِ جنــــونـــم کشانده بــــــــود
<><><><><><>
رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرودهم
<><><><><><>
رفتم! مگو ! مگو که چرا رفت! ننگ بود
عشق مــــن و نیاز تـــو و سوز و ساز ما
از پردۀ خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بــــــود به یکباره راز مـــا
<><><><><><>
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامـــــن شبرنگ زنـــــدگــی
رفتم که در سیاهی یک گور بینشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
<><><><><><>
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خندههای وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سردِهجر
ازرده از ملامت وجدان گریختم
<><><><><><>
ای سینه ! در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر !
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر !
<><><><><><>
روحی مُشوشم که شبی بیخبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کردهها و پشیمان ز گفتهها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم !
.jpg)
نوشته شده توسط soroosh در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 2:44 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند .
عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ،
عشق سرطان دوست داشتن است ،
عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ،
عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ،
عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ،
عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ،
عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،
عشق شب نامزدی ما با جدایی است ،
عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید
عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ،
عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست
عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادی است ،
عشق شادی است ،
عشق آغاز روئیدن است ،
عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ،
عشق جهنمی است كه دوا ندارد ، زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ،
عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ،
عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ،
عشق نكهت جان است جان و ایمان است ،
عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ،
عشق بستان است گلستان است بی پایان است ،
عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،
عشق بی عین و بی شین است ،
عشق چراغ نجات بخش انسان است ،
عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ،
عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ،
عشق آتش دلهای كباب است ،
عشق تمنای دو قلب است ،
عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 11 مرداد1387 ساعت 1:52 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

تازه از راه رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق...
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت

نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت 10:36 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش بدينصورت توصیف می کرد :
پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.
مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابینا بود !
بينايي دل از چشم بينا برنمي خيزد عزيز
هميشه و همه وقت اميد واري را به ديگران هديه كن!
نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 9:25 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

«به زاد و بوم جی اندر شتافتم از ری// چنان به شوق، که کودک به جانب مادر// سواد شهر صفاهان چو گشت سرمه چشم// به هرچه دید دگرگونه آمدش به نظر// شکستهباره از این پیش بود و تنگفضای// کنون درست و قویباره است و پهناور»




«گویند مرا چو زاد مادر// پستان به دهان گرفتن آموخت// شبها بر گاهواره من// بیدار نشست و خفتن آموخت// لبخند نهاد بر لب من// بر غنچه گل شکفتن آموخت// دستم بگرفت و پا به پا برد// تا شیوهٔ راهرفتن آموخت// یک حرف و دو حرف بر زبانم// الفاظ نهاد و گفتن آموخت// پس هستی من ز هستی اوست// تا هستم و هست دارمش دوست»

نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 9:54 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 10:23 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 2:17 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي . . .
تقدیم به همه عاشقان خسته-----------سروش![]()
نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 2:10 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
.jpg)
نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 5:20 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
ای بهار آرزوهام ای نگارم ای بلورین
ای امید قلب خستم ای گل یاس نگارین
بی تو از غمها سرایم بی تو از دلواپسیها
با تو از گلها بگویم با تو از دلبستگیها
بی تو ازجهان فراری بی تو از خزان گریزان
باتو شاد و باتو خندان باتو محو خوب رویان
![]()
گرتو باشی گر نباشی
گر بمانی گر نمانی
من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم
چشم براه تو می مونم
![]()
باتو در دنیای فانی می نشینم روز و شبها
بی تو در قاب شکسته مینویسم من زغمها
از زمستان من گریزان در پی نگارم آیم
در پی گل و شکوفه دلنوازی می نمایم
خاک اندوه در برم نیست چون تودر کنارم آیی
می نویسم من ز قلبت چون تو در بهارم آیی
![]()
گرتو باشی گر نباشی
گر بمانی گر نمانی
من همونم که همیشه پابه پای تو میمونم
چشم براه تو می مونم

نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 14 خرداد1387 ساعت 3:44 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی

بتو عادت دارم مثل پروانه به آتش،مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه كه از من دوري،من به ويرانگري فاصله مي انديشم در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است تو توانايي آنرا داري كه به اين فاجعه پايان بخشي

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 11:57 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

نوشته شده توسط soroosh در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 4:43 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

نوشته شده توسط soroosh در چهارشنبه 7 فروردین1387 ساعت 3:15 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

نوشته شده توسط soroosh در شنبه 3 فروردین1387 ساعت 1:0 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
دل ناامید من، تو رو آرزو داره
ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی به سر آغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
تو رها از من باش ، ای برایم همه کس
زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم .

نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 1:8 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 4:41 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
سلام به شما دوستان گلم







نوشته شده توسط soroosh در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 1:53 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت


![]()
چه دوري ،
وقتي كنار تو نشسته ام و به آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم
چه نزديكي ،
وقتي فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه قديمي با ميوه هاي كال حرف مي زنم .
اتاقم پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت آفتاب جا مي گذاري .
دلم پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله مي پاشي .
ترانه هاي جبرئيل را بشنو و از تپه هاي غرور پايين بيا .
اگر ستاره ها از راه برسند ماه به تو نگاه نخواهد كرد ، حرفهايم را باور كن .
ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه نشسته اند و به آواز ماهي هاي حوض گوش مي دهند .
دانه هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام قلبمان پاك كند .
رگهاي من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا باور كن .
اين باران نيست كه مي بارد ، صداي خسته من است كه از چشمهايم بيرون مي ريزد .
بيا از دالانهاي تاريك بيهودگي عبور كنيم و به چمنزاران روشن برسيم .
گذشته هاي خاموش را را دور بريز و خانه را پر از بوي زنبق كن .
بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه طعم نمك را فرامش نكنيم .
اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر و گرد نبند مي سازم.



نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 7 اسفند1386 ساعت 4:48 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
نوشته شده توسط soroosh در سه شنبه 7 اسفند1386 ساعت 4:36 PM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت

شاد باشين

ارادتمندشما
سروش
نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 6 اسفند1386 ساعت 6:52 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
![]()
Don't wait until it's too late to tell someone how much you love, how much you care. Because when they're gone, no matter how loud you shout and cry, they won't hear you anymore
برای اینکه به یه نفر بگی که چقدر دوسش داری و چقدر برات مهمه، اونقدر منتظر نمون تا اینکه بالاخره دیر بشه. چون وقتی که اون یه نفر بره دیگه مهم نیست که تو چقدر بلند فریاد میزنی و گریه میکنی چون دیگه نمیتونه صداتو بشنوه
Love isn't a decision, it's a feeling. If we could decide who to love, then, life would be much simpler, but then less magical
عشق تصمیم نیست؛ بلکه یه احساسه. اگر ما میتونستیم تصمیم بگیریم که کیو دوست داشته باشیم اونوقت زندگی خیلی ساده تر میشد اما در عین حال جادوی خودش رو هم از دست میداد!
24hrs make a lovely day,
7 days make a lovely week,
52 weeks make a lovely year & knowing a
person like me will make ur life lovely.
24 ساعت یه روز قشنگ رو میسازه
7 روز یه هفته ی قشنگ رو میسازه
52 هفته یه سال قشنگ رو میسازه
و شناختن یه نفر مثل من، تمام زندگیتو دوست داشتنی میکنه
Wen things go wrong...
Wen sadness fills ur heart...
wen tears flow in ur eyes...
always remember 3 things
1) I'm with u...
2) Still with u...
3) Will ALWAYS b...
وقتی که هیچ چیز درست پیش نمیره
وقتی که غم قلبت رو پر میکنه
وقتی که اشک تو چشات حلقه میزنه
همیشه 3 چیز رو به یاد بیار:
1- من با تو هستم
2- باز هم با تو هستم
3- و همیشه با تو خواهم بود....
I dream about you evey night
I shiver when your in sight
I long to hold you close n tight
I wanna be there with all my might
I m just hoping I'm the girl whos right
هر شب به تو فکر میکنم
وقتی که تورو میبینم میلرزم
دوست دارم که تورو نزدیک خودم نگه دارم
میخوام با تمام توانم با تو باشم
و امیدوارم من همون دختری باشم که برات مناسبه
When i look at you,
i cannot deny there is God,
cause only God could have created some one
as wonderful n beautiful as you
وقتی که به تو نگاه میکنم
نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم
آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه.
![]()
نوشته شده توسط soroosh در دوشنبه 6 اسفند1386 ساعت 5:12 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
من 2 تا تو را دوست دارم ... يکي اين دنيا ... يکي اون دنيا ...
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
از شمع آموختم که :ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم
زندگي 3 ايستگاه دارد!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت
زندگي اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است .....ياد تو تکرار است
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
اگه معلم جغرافي بودم اسمتو رو بلند ترين قله ي دنيا مي نوشتم اگه معلم ادبيات بودم اسمتو تو تمام شعرام مي آوردم اگه معلم شيمي بودم اسمتو در گروه حلال ترين محلول ها قرار مي دادم اگر معلم زيست بودم قلبت رو از مهربون ترين قلبها مي نوشتم ...
اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد
به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...
نه!نرو!... صبرکن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم... اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم... اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم ..... صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو
امیدوارم که خوشتون بیاد و بتونین استفاده کنین.در ضمن نظرر یادتون نره عزیزان
تقدیم با عشق
نوشته شده توسط soroosh در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 7:41 AM موضوع مطالب احساسی |لینک ثابت
درباره وبلاگ

با سلام و درود به بازدید کننده گرامی:
امیدوارم مدتی که در وبلاگ هستید بهتون خوش بگذره.هدف از ایجاد وبلاگ سرگرمی مفید و آشنایی هر چه بیشتر با دوستان است.آرزومنده آرزوهایتان هستم.
به امید ایرانی آباد
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عاشقان سپید
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
JavaScript Codes
JavaScript Codes
JavaScript Codes